![]() |
![]() |
|
|
چه میکنی رفیق ؟ اینجا قبر من است ! اینجا آرامگاه من است ! بگیر آنطرف آن مبارک را ! چه میکنی ؟توالت عمومی کمی آنطرفتر است ! چرا بر قبر من میباری وجودت را ؟ اینکه تو میریزی نه گلاب است و نه بوی خوبی دارد ! بوی سالها رفاقتم با تو را میدهد ! بگیر آنطرفتر زیر این خاک ،که تو وجودت را بر آن میریزی، بدن نامعصوم من خوابیده است ! تنم به اندازه کافی بوی کافور میدهد ، تو با ادرارت طعم خود را به تنم نده ! اینجا قبر من است ، پس بگیر انطرفتر ابراز وجودت را ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد آن مدرسه و کلاس و دبیران ! به یاد آن ته کلاس که به جای نوشتن بر روی دفتر ، نوشتارمان بر روی میز و دیوار خودنمایی میکرد ! نوشتار برجسته که شایدهنوز هم باشد بر روی آن چوبها ! " ؟؟؟ و ؟؟؟ " ! بگیر آنطرف رفیق ! اینکه تو میریزی باعث شادی روح من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سالهای گذشته افتادم ، به یاد قسمهای برادریمان ! به یاد کتکهایی که با هم خوردیم و اخراجهایی که به خندههایش میارزید ! به یاد پاره شدن برگههایمان بر سر جلسات افتادم ! به یاد آن نوشتار و یادگاری زیبا در دفتر دبیر تاریخ که بر جلوی اسممان نوشت : " آلت مرد گونه" ! بگیر آنطرف رفیق ! این باعث دوری موجودات از من نمیشود ! در میان بوی ادرارت به یاد سال گذشته افتادم ، به یاد یک سال دوری مدرسههایمان ! به یاد کلاسهای دیفرانسیلی که برای بودن با تو و کمک به تو کنسل شد ! به یاد یکی از اولین بستههای ته سفیدی که با هم کشیدیم ، یاد آنکه تو طاقت نیاوردی و سرگیجه بیهوشت کرد و من تا ٢٠ بدون وقفه ،برای بودن در حال تو ،رفتم !! بگیر آنطرف رفیق ! این حتی جلوه خوبی برای تو نیز ندارد ! چه بدست میآوری از ادرار بر قبر من جز خرابی خودت در بین ناظران ؟! در میان بوی ادرارت به یاد روزهایی افتادم که نداشتم و اما در غم آنچه تو نداشتی هرچه داشتم دادم تا تو داشته باشی ! به یاد آن شبهایی افتادم که با هم و در کنار هم نمیخوابیدیم و جز خنده کار دیگرمان خنده بود ! یاد آنشب که در خیابان به خاطر تو زیر دست و پای نامردان مرد نوازش شدم !! بگیر آنطرف رفیق ! اینکه میریزی برای من تمام میشود اما برای تو نه ! نمیدانم چرا در این بو به یاد بوی گل افتادم ! به یاد خواستنمان ! اینجا هم یک چیز خواستیم ! اما من برای دوست داشتن لحظهایات از عشق ابدی خود برای چند روز گذشتم ! اما چه کنم که عشق من ابدی بود و باید میشد و توان مخفی کردنش نبود ! اما حالا ببین آنچه تو لحظهای دوستش داشتی و من عمری عاشقش بودم با نیمه دیگرمان راحت است ! پس تمام کن هرچه بود ! در میان بوی ادرارت به یاد تهمتت به هوس لحظهای ات و به عشق ابدیم افتادم ! به یاد توهینت به من ! میبینی رفیق ، رفاقت ما از همان اول بوی ادرارت را میداد ! تمام شد نارفیق ؟ دیگر نداری ؟!!! اینجا تا حضور دیگران بوی حضور تو را خواهد داد ! علیرضا خواهد شست همه ابرازاتت را !! ما روزی برادر بودیم نارفیق ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:24 توسط |
|
|
چه میخواهی غریبه ؟ اینجا چه میکنی ؟ به چه چیز چنین خیره شدهای ؟ ندیدی دستان کار نکردهای که پینه زده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و من با دستان خود ، قبر خود را کندهام ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی چشمان خماری که از مستی خاک ، قرمز شده باشد ؟ خاک اینجا سخت است و ذرهای از آن چشمها را میبندد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز چنین نگاه میکنی ؟ ندیدی بدنی لاغر که ورم کرده باشد ؟ خاک اینحا سخت است و سنگینی این سختی ، بدنها را فربه نشان میدهد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! چه چیز گوشهایت را چنین مشتاق کرده ؟ ندیدی حنجرهای که از فریاد سکوتش ، تارهایش از هم گسسته باشند ؟ خاک اینجا سخت است و خدا کمی آنطرفتر بر بلندای خاکهای نرم ایستاده و برای درخواست در اینجا ، تنها باید فریادی از سکوت برآورد ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی استواری قامتی خمیده را ؟ خاک اینجا سخت است و سختیاش گاه قامت راستترین گورکنها را هم خم میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز نگاه میکنی ؟ ندیدی پوستی که از حرارت سردی ماه چنین بسوزد ؟ خاک اینجا سخت است و مهتاب را همچون شعلههای خورشید بازتاب میکند ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز گوش میدهی ؟ نشنیدی آهی که در آن هزاران دعای خیر باشد ؟ خاک اینجا سخت است و هر آه از نفرین ، سختیاش را چندین برابر میکند ! اشتباه امدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! به چه چیز خیره شدهای ؟ ندیدی قبری چنین تنگ و تاریک ؟ اینجا خاکش سخت است و هرچه بیشتر بکنی ، جایت برای خوابیدن تنگتر میشود ! اشتباه آمدهای غریبه ! برو از این برزخستان ! غریبه بایست ! لحظهای فرصت میخواهم ! این خاکها را بر تنم بریز که هرچه بگذرد ، سختیاش بیشتر میشود ! بریز چراکه خاک اینجا سخت است و تنها گمشدگانی همچون تو گذرشان بر اینجاست ! بریز چراکه تا غریبه بعدی ساعتها راه است ! غریبه بایست ! قبل از رفتن ، فاتحهای بخوان ! خاک اینجا سخت است و تنها دورماندگانی چون تو از اینجا میگذرند و تا غریبه بعدی ساعتها راه است ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:29 توسط |
|
|
کاش بعضی از آدمها یه خورده شعور و معرفت داشتند
منظورم از معرفت تربیت خانوادگی بود تو هم حامد بی سواد پسر محله خلاف و زرنگ زرنگی به دعوایی که کتک خوردی نیست زرنگی تو قرن 21 این هست که این وبلاگ سوم یا چهارمت هست که من میزنمش و منتظر باش اون وبلاگ توضیح در مورد شیرازت هم باش البته من مثل تو دزد نیستم،بعضی وقت ها تعادل رو فقط تو زندگی خودم بر قرار میکنم تو کثیفی و من از خدا ممنونم که با بارون کثیفی ها رو میشوره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:23 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کاش بعضی از آدمها یه خورده شعور و معرفت داشتند
منظورم از معرفت تربیت خانوادگی بود تو هم حامد بی سواد پسر محله خلاف و زرنگ زرنگی به دعوایی که کتک خوردی نیست زرنگی تو قرن 21 این هست که این وبلاگ سوم یا چهارمت هست که من میزنمش و منتظر باش اون وبلاگ توضیح در مورد شیرازت هم باش البته من مثل تو دزد نیستم،بعضی وقت ها تعادل رو فقط تو زندگی خودم بر قرار میکنم تو کثیفی و من از خدا ممنونم که با بارون کثیفی ها رو میشوره |
| پیوندهای روزانه |
|
ی پارس سیستم مدیریت تبلیغات articles of shiraz عشق گمشده آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|